Monday, November 07, 2005
Friday, August 12, 2005
امتحان نهایی
من هفته گذشته برای امتحان نهایی ثبت نام کردم. تا ماه نوامبر من باید یک متن علمی که هشتاد صفحه باشد؛ بنویسم. موضوع من این است: ایرانیها که در سالهای 618 تا 907 میلادی به چین رفته بودند.
بعد از آن من چند امتحان دارم.
به این دلیل من الان برای وبلاگم زیاد وقت ندارم ولی با آن هم سعی میکنم بعضی اوقات چیزی بنویسم. آیا شما میدانید در ایران دانشمند استند درباره ی موضوع که من تحقیق میکنم؛ تحقیق میکنند؟
Wednesday, July 27, 2005
صفحه کلید فارسی
یک مرد آلمانی این بلاگم دید و به من یک ایمیل فرستاد. از من پرسید: شما چطور با کمپوتر فارسی مینویسید؟ آیا شما یک صفحه کلید فارسی دارید؛ و آیا ممکن است یک صفحه کلید فارسی در آلمان خرید؟
من از صفحه کلید فارسی هیچ چیز نمیدانم؛ من خودم حروف الفبا فارسی روی صفحه کلید نوشتم. اینجا یک عکس است.
شاید شما بتوانید سوال این مردرا پاسخ بدهید.
Saturday, July 09, 2005
خاطره 2 از پاریس
در پاریس جاهای دیدنی بسیار است. یه همین خاطر همه میخواهند پاریس بروند و از آنجا ها دیدن نمایند. بطور مثال کایسای "نوتره دام" و عکس معروف "منا لیزا" در موزه "لووره" و جاهای دیگر.
من هم به چند مکان آنها رفتم و چند عکس جالب از آنجا گرفتم.
ما در قرن بیست و یکم هستیم و هر کس یک موبایل دوربین دار و یا یک دوربین دیجیتال دارد. توریست ها هم همه مشغول عکسبرداری بودند. من از آنها نیز عکس گرفتم.
گاهی از خودم میپرسم؛ آیا چون انسانها به این چیزها علاقه دارند به آنجا ها میروند یا اینکه فکر میکنند چون دیگران آنجا میروند آنها نیز بروند.
Monday, June 27, 2005
خاطره از پاریس 1
من میخواهم برای شما چند خاطره از پاریس بنویسم. من قبلا گفته بودم عکاسی را دوست دارم و آن یک تفریح برایم است؟ در پاریس من فقط با موبایلم عکس گرفتم. این تکنیک جدید است. من در آنجا چند چیز جالب دیدم؛ مثلا این عکس بالا. من به یک موزه قرون وسطی رفتم. در یک اتاق سخنرانی من این عکس بالا را دیدم. چند صف صندلی بود و یک لژ بود ولی هیچ کس حضور نداشت و بسیار ساکت بود. روی لژ چند مجسمه ایستاده بودند و چیز جالب این بود که روی لژ مجسمه ها بدون سر بودند و صندلی ها خالی بودند. "مجسمه ها سر نداشتند و صحبت کرده نمی توانستند و تماشاگر هم وجود نداشت."
این ایده برای من خیلی جالب بود. شما چه فکر میکنید؟
Thursday, June 16, 2005
پاریس
من شمارا فرموش نکرده ام؛ ولی الان بسیار مشغولم. فکر میکنم که یک روز باید چهل و هشت ساعت باشد. امیدوارم که من وقت پیدا کنم که یک داستان بنویسم. من آنرا هفته ی گذشته شروع کرده ام. ولی نمیدانم کی وقت پیدا خواهم کرد؟
این اخره هفته من به پاریس میروم. کسی از شما آنجا رفته است؟ چه راهنمای به من میکنید؟ تا حالا من نقشه ندارم نمیدانم آنجا چه کار بکنم. من میخواهم استراحت بکنم ولی شاید پاریس یک جای خوبی برای استراحت نباشد. شما چه فکر میکنید؟ بعد از سفرم چند عکس خوبی برای شما در صفحه خواهم گذاشت.
Sunday, June 05, 2005
من از هلند برگشتم
خب؛ من از هلند برگشتم. سفر عالی بود. من و دوستم سه روز در آنجا چادر زدیم. شب روز اول ما در کنار دریا کباب کردیم. هوا بسیار خوب بود ولی خیلی باد بود.
وقتی شما تعطیل هستید شما هم گاهی اردو میزنید؟ راستی – تا حالا هرگز نفر ایرانی در یک اردو گاه توریستی ندیده ام.
من فکر میکنم که این جور تعطیلات بسیار خوب است چون من تمام روز در شهر هستم؛ بیرون از شهر رفتن برای صحت هم خوب است. زندگی اردو زندگی ای ساده است و با زندگی معمولی در یک شهر زیاد فرق دارد.
من چند عکس برایتان دارم. شاید شما بفهمید من چی میخواهم بگویم.
Friday, May 27, 2005
هیچ چیزی
ببحشید من در هفته گذشته و هم در این هفته هیچ چیزی ننوشته ام. من هم بسیار کار دارم هم زیاد فکر میکنم.
در آخر هفته آینده میخواهم با یک دوستم به هاند بروم و آنجا در کنار دریا چادر بزنیم. بعد از آن من برایتان باز چیزی خواهم نوشت.
دیروز من یک فیلم چینی در سینما دیدم. در بن یک جشنواره ی فیلم چینی برگزار شده است. شاید شما به فیلمهای چینی علاقه نداشته باشید. این فیلم که
نام دارد در سال 2000 ساخته شد؛ و درباره ی شهرهای بزرگ و عشق و تنهایی است. اما من فکر میکنم ارزشش را دارد که ببینید. این فیلم الان در سینما ها به نمایش گذاشته نمی شود ولی شاید شما بتوانید این فیلم را در اینترنت پیدا کنید. فکر میکنم ممکن باشد.
Monday, May 16, 2005
لاک پشت ها هم پرواز میکنند
یک فیلم نو در سینماهای آلمان: "لاک پشت ها هم پرواز میکنند". این فیلم از بهمن قبادي ؛ یک کار گردان کرد ایرانی است. این فیلم نو درباره ی کودکان فراری که در یک ده در شمال عراق پیش از جنگ آمریکا و عراق زندگی میکردند؛ است. این کودکان مین جمع میکردند و میفروختند. طوریکه میدانید این کار بسیار خطرناک است.
یک روز یک دختر و برادرش و بچه اش به ده میروند و یک پسر از کودکان فراری که در این ده زندگی میکرد از این دختر خیلی خوشش می آید و میخواهد اورا کمک کند. ولی این دختر که از تجربه جنگ بسیار خرد و خمیز است؛ نمیخواهد.
داستان این فیلم مصیبت بار است. من فکر میکنم که این فیلمرا بسیار خوب ساخته است. من این فیلمرا در یک سینمای کوچک دیدم. کسی از شما این فیلمرا دیده است؟ آیا در ایران هم در سینما به نمایش گذاشته شده است؟
http://www.schildkroetenkoennenfliegen.de/about.php
Thursday, May 12, 2005
Sunday, May 08, 2005
یک روز تعطیل در آلمان
پنج شنبه در آلمان تعطیل بود. یک دوست چینی ام پیش من آمد و ما با هم هم درس خواندیم (یک متن چینی به آلمانی ترجمه کردیم) و هم غذا پختیم. او فقط غذای آلمانی که در غذاخوری دانشگاه پخته می شود؛ خورده بود. و معمولا آنجا غذای خوشمزه نیست. ما دامه پیاز با گوشت و خامه و پنیر درست کردیم. خیلی هم خوشمزه بود.
بعد از ظهر من با چند تا دوستم به یک پارک بزرگ در بن (شهری که من در آنجا زندگی میکنم) رفتیم. آنجا جشن "راین در شعله" بود؛ این یک جشن عمومی است که هر سال در بن برگزار میشود و سه روز طول میکشد. در آن روز چند کنسرت در پارک بود. ما هم به یک کنسرت رفتیم. پیش از رفتن به کنسرت به چرخ فلک که پنجاه متر ارتفاع داشت سوار شدیم. در این روز چهل هزار نفر آنجا آمده بودند.
ساعت ده و نیم شب من با یک دوستم با دوچرخه به نرکز شهر به یک آبجو فروشی رفتیم. در آنجا پنجشنبه ها همیشه موسیقی بلوس (نظیر موسیقی جاز است) دارد. آنشب ما آهنگهای دو گروه موسیقی را شنیدیم. بسیار خوب بود. اما در جریان یک آهنگ یک تار گیتار پاره شد. وقتی هنرمند گیتار را درست کرد؛ یک داستان نقل کرد؛ و پس از آن به آهنگش ادامه داد. او خیلی شوخ بود. ما ساعت یک صبح رفتیم چون روز آتی من کار داشتم.
این یک مثال از یک روز تعطیل در آلمان است.
Monday, May 02, 2005
درخت غوش
http://de.wikipedia.org/wiki/Birke
http://www.heilkraeuter.de/lexikon/birke.htm
Sunday, May 01, 2005
اول ماه مه
در این شب نگاه کردن پسرها توی خیابان ها جالب و دیدنی است. چون پسرها روی و یا توی ماشین شان درخت های بزرگ را حمل میکنند. معمولا بیشتری درخت های غوش بزرگتر از ماشینها هستند.
پسرها باید این کار را به آرامی و طوری انجام بدهند که باعث حیرت و تعجب دخترها شوند؛ و دخترهارا غافل گیر کنند. و این کار خیلی سحت است. بخا طریکه باید درخت طوری گذاشته شود که یک ماه آنجا بماند. و پس از یک ماه دوباره ببرد.
وقتی گذاشتن جلو خانه ی دختر موفقانه بود؛ یک خطر دیگر وجود دارد. چرا که پسرها بعضی شان درخت نمیخرند و دزدی میکنند. یک پسر به من نقل کرد که: "من تمام شب را در کنار درخت خوابیدم و درخت را به دستم بسته نموده بودم."
Monday, April 25, 2005
اصطلاحات محلی
Sunday, April 17, 2005
یک معمای کوچک
معما این است:
دو تا پدر و دو تا پسر به صحرا رفتند تا شتر انشان را که رم کرده بودند بیاورند. هر یکی یک شتر را گرفته برگشتند. ولی آنها فقط سه شتر را با خود آوردند. شترچهارمی کجاست و چه کرده؟
من جیلی کنجکاوم شما در چه مدت جواب درست این را پیدا می کنید؟!
Monday, April 11, 2005
فین کردن
راستي در حين تعطيلات توي شيراز همراه خوانواده با يک خانم آلماني دوست شديم. ايشون با صداي بلند فين ميکرد!" آيا در آلمان همچو چيزي پسنديده است؟"
" حق با تواست اينجا، در آلمان، بعضي ها با صدای بلند فين می کنند خصوصا موقع صرف غذا که تهوع آوراست . خيلی طول کشيد تا من به اين عادت مذموم اينجا خو گرفتم و ديگه عقم نگرفت. ولی اضافه ميکنم که خيلی ها خود متوجه اين عادت بد شده اند وآهسته دماغ ميگيرند ضمنا تحصيل کرده ها شون به ندرت چنين کاری ميکنند. وقتی کامنت شمارا به خانمم نشان دادم ( ايشان فارسی بلد است بخواند هرچند حلزون ی ... آهسته وقدم به قدم ) گفت که: خُب درايران هم باشد عادت بد و بعضی ها می کنند عاروق. گفتم: حاج خانم، حق باشد به جانب شما آنها هم نبايد بکنند اين عادت بد را."
" من هم تاييد ميكنم كه آلماني ها با صداي بلند سر سفره غذا تو دسمال كاغذي فين ميكنند."
خوب، درست است که وقتی ما آلمانیها سرما خوردیم ما با صدای بلند فین میکنیم. ولی اگر ما سر سفره هستیم این رفتار خیلی ﻣﺅدبانه نیست. شاید در آلمان اینجور است چون هوا در آلمان همیشه در تغییر است، یک روز گرم یک روز سرد، ما اغلب سرما میخوریم. این مشکل بزرگی است!
:)
Sunday, April 10, 2005
موسیقی
http://www.iransong.com/
من دیروز و امروز زیاد وقت موسیقی ایرانی شنیدم. فکر میکنم که "مست و خراب" از فرمان فتحلیان خوب است.
http://www.iransong.com/album/1697.htm
شاید شما میخواهید بنویسید چه موسیقی را (یک خواننده/ آلبوم) بسیار دوست دارید؟
Thursday, April 07, 2005
موسیق ایرانی
Monday, April 04, 2005
تاکسی
یک شب من و دوستم در شمال تهران یک تاکسی گرفتیم. این تاکسی قدیمی و خیلی پهن بود و روکش صندلی عقب از نوعی مخمل سرخ بود. ما به راننده تاکسی کارت ویزیت از جای مقصد مانرا دادیم و او حرکت کرد. چند دقیقه بعد او متوجه شد که آئینه عقب نما ندارد و از جلوی تاکسی او یک آئینه بسیار بزرگ گرفت و منتاژ کرد. آئینه عقب نما طوری بزرگ بود که من تا حالا ندیده ام! از این آئینه چند ماسک آویزان شده بود. این برای ما خیلی جالب بود. در یک جای رسیدیم که راننده تاکسی و ما نمیدانستیم به کجا برویم. راننده گفت: "فکر میکنم آنجا باشد." او روی یک کوه کوچک حرکت کرد و آنجا بسیار تریکی و خانه کم بود. دوستم کمی ترسید و به راننده تاکسی گفت که او باید برگردد ولی راننده تاکسی گفت که در پایان این خیابان یک خیابان بزرگ دارد و برنگشت. ما بسیار عصبی بودیم و با راننده تاکسی دعوا کردیم. ولی او درست گفته بود. چند دقیقه بعد ما در همان جا رسیدیم و راننده تاکسی توقف کرد و من گفتم. که او نباید روی کوه برود. خانه دوست ما در پایین این کوه است. ولی راننده هم عصبی بود و گفت که این درست نیست و او به آنجا نرفت. ما باهم دعوا کردیم و او از تاکسی پیاده شد و به آسمان نگاه کرد و گفت: "ای خدا, ای خدا ... من باید چی کنم! ..." بالاخره ما به مقصد رسیدیم.
Wednesday, March 30, 2005
آلمانها و سکوت
یک دوست چینی دارم. یک روز او در اتوبوس نشسته بود که مادرش از چین زنگ زد. ارتباط تلفنش خوب نبود. دوستم مجبور بود با صدای بلند حرف بزند. یک زن به او نگاه بد کرد. او به مادرش گفت: ماما, آیا میتوانی بعد زنگ بزنی؟ من در اتوبوسم, نباید بلند حرف بزنم.
مادرش بسیار تعجب کرده بود و گفت: تو در اتوبوس هستی؟ من فکر کردم توی کتابخانه هستی!
بله, ما آلمانیها از بلند حرف زدن خوش مان نمیاید.
Saturday, March 26, 2005
تعارف
کسی از شما گفت که ایرانی ها همیشه زیاد تعارف میکنند و فکر میکنم این درست است, و بنابر این فرهنگ ایرانی و آلمانی با هم کمی فرق دارند. آلمانی ها هم تعارف هستند ولی به جوردیگر بیان میکنند. برای من مشکل این است که من هیچ وقت نمیدانم چی حقیقت و چی فقط تعارف است.
اسلام شناسی
Thursday, March 24, 2005
مارک توین و زبان المانی
http://www.kombu.de/twain-2.htm
Tuesday, March 22, 2005
...چی شده
خیلی متعجب هستم که مردمانی زیادی وبلاگم پیدا کردند! من خیلی خوشحالم که همه از شما علاقه به وبلاگم دارید.
شاید فارسی متنم بسیار بد نبود, چون برای این متن اول زیاد وقت داشتم, ولی امروز متاسفانه وقت ندارم چون کار کرد و حالا باید برای فوق لیسانسم زیاد بنویسم.
چند تا از شما پرسیدید:
"چی شده که یک آلمانی علاقمند شده فارسی یاد بگیره"
من در دانشگاه فارسی یاد میگیرم چون رشته فرعی من اسلام شناسی است. من چرا به این رشته و این زبان علاقه دارم؟ این یک داستان دیگه است. ببخشید, امروز وقت ندارم...
Monday, March 21, 2005
Sunday, March 20, 2005
فیلم درباره ی رژیم هیتلر
این فیلم درباره ی بازجویی سوفی شول و هم درباره ی محاکمه ناعادلانه است. درهمان روز محاکمه او اعدام شد.
بعد از این فیلم همه کسانی که در این سینما بودند خیلی ناراهت شدند و چند نفر هم گریه کردند، چون این دختر فقط 21 سال داشت و خیلی شجاع بود. در رژیم هیتلر مردمانی زیادی کشته شدند.
Saturday, March 19, 2005
Let me explain
So you might ask: why do an Iranian blog?
Good question!
Well, I could say that I simply felt bored.
Or I could put it a bit differently: while learning Persian I didn't only came to know some Iranians and Afghans, I also came across lots of prejudices and quite strange pictures people had about each other. So I urgently want to talk about that. Some of the Iranian blogers are writing in English so it is just fair that I try it the other way round. My Persian is a crap, but I will try...
I hope that there will be a good exchange of thoughts and ideas. And please: ask me whatever questions you have.






